body>
تبليغاتX
سمفونی باران در خلاء

سمفونی باران در خلاء

سمفونی یعنی باران...باران یعنی سقوط...سقوط یعنی خلاء

همه صدايش مي زنند:سانچوپانزا !!! همه جا تاريك است...غرق در تناليته هاي رنگي بر روي صحنه ام.

مي چرخند...بازي مي كنند..يا شايد زندگي هم ميكنند...هماهنگ...چشم هايشان پر از درد است...

باران نيز مي بارد...هوا رعد و برقو طوفاني است...پير مرد ژنده پوش...دن كيشت را مي گويم همراه

 قاترش درد را فرياد مي زنند و جرعه جرعه مي نوشند...روسينانت همچنان مي تازد...مي تازد...مي تازد...

چه بلايي سر روسينانت آمد؟؟!!به جرم شاد بودن ؟؟يا درخت كندن؟؟چه معني دارد در محفل علم(هنر) درخت كنده شود؟؟آن هم چه درختي!!!

به دادمان برس معبود دولسينائ....به دادش برس...گوش هايش را كندند...دست هايش را بستند...ديگر نايي براي تاختن برايش نمانده...

پ.ن: مقاوم باش و طاقت بيار...زندگي بازي همان صحنه است كه لباس رنگي پوشيده بودي!!!!

در صحنه كه پيروز شدي!!از چه مي ترسي؟؟ تـــــــــو يك هنــــــــــرمندي...پس همچنان بتــــــــــــــاز

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 0:5 توسط باران |


بازگشتم...با کوله باری از خاطرات...چه شیرین و چه تلخ...سخت بود دور بودن از طنین سمفونی هایم..

۲سالی گذشت.. مثل باد هم گذشت...که نبودم...اما اکنون هستم با کوله باری از خاطرات نا نوشته...آیا هنوز بارانی می بارد؟؟آیا سمفونی به گوش می رسد؟؟؟

 

برای شروع کافی است...منتظر می مانم....

 

پ.ن:هوا بس نا جوانمردانه گــــــــــــــــــــرم  است......

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:49 توسط باران |


اولین شعری که زمزمه می کرد:

 وقتی می دانی میتوانی اما نمی توانی!

وقتی می خواهی اما نمی شود!  

 وقتی پا به پاي زمان مي دوي اما هرگز به زمان نمي رسي!

وقتي نا مردي ها را مي بيني اما نمي تواني ببيني!

وقتي نا مردي ها را مي شنوي اما دلت مي خواهد نشنوي!

چون با شنيدن تو دردي دوا نمي شود!

فقط مي شكني! مي شكني! مي لرزي! آخر هم مي ريزي!

وقتي........

اينا رو كه مي خوند لرزه اي به وجودم مي افتاد...احساس تقصير مي كردم....

باز هم معجزه را با تمام وجودم حس كردم...مطمئن بوديم امكان پذير نيست...اما مطمئن شديم كه به بهترين وجه امكان پذير بود...به قول خودش چه روزهايي سپري شد كه لحظه لحظه هايش شيريني دردناكي داشت...

خدايا شكرت....باز هم شكرت...بابت همه پشت و پناهي كه برايم بودي و هستي و خواهي بود....

پ.ن:چه حس قشنگي ست وقتي با تمام وجودت درك مي كني....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:0 توسط باران |


بعد از مدتها دوری از نوشتن...در دست گرفته ام قلم بی جان و همدم همیشگی گذشته را...البته با کالبدی جدید...دلم تنگ شده بود برای دلنوشته هایم که از چند سال پیش شروع به نوشتنشان کرده بودم...می نویسم و از سر می گیرم احساس لطیف نگاشتن را...دلم بدجور هوای باران به سرش زده٫لطافت باران٫صداقت و پاکی باران...چقدر دور شده بودم از لطافتش...از پاکی اش...دلم تنگ نوشته هایم...شاید بهتر است بگویم دیگر بهانه ای نداشتم برای نگاشتن...اما امروز...چه بهانه ی قشنگی...شاید اولین بهانه ام...شاید بهترین بهانه ام...شاید قشنگ ترین بهانه ام...فقط تا این حد می گویم...تا این حد بهتر است برای خودم٫دلم٫دلنوشته هایم...

که فقط می گویم: چه بهانه ی قشنگی.... و چه روز قشنگی.....18/8/88

پ.ن:مي خواهم شروع كنم...با يك اتفاق قشنگ در زندگي ام...خدايا با نامت شروع مي كنم...نقطه پاياني را در دفتر كهنه ام گذاشته ام و حال، در اولين سطر دفتر تازه منتظر شروع جديدي هستم با نامت خـــــــــدايـــــــا....تنهايم مگذار...حامي ام باش تا آخر  ِ آخــــــــــــــــــــرش...

پ.ن:ازت ممنونم بابت همه چي...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:0 توسط باران |


قطره باراني از ماه شب پاييزي چكيد روي گونه ي ماه...اشك ماه شروع به باريدن كرد...باراني متولد شد...در اين سياهي مطلق ِنفوذ بر دلها فرود آمد...او آسماني بود...از آينه ي تجلي هستي...فرود آمد بر اين دو رنگي...فريب و ريا...نقاب ها...صحنه تئاتر زندگي...افسوس كه او نيز بازيگري شد در اين صحنه......

و من از كنار كوچه خاطرات اين سال ها عبور مي كنم...ورق مي زنم روز هاي ديگر عمرم را در اين شب پاييزي...خش خش برگ ها چه طنيني دارد در اين سال ها...برگ هاي پاييزي...باران پاييزي...هديه ام را از خدا فقط باران  مي خواهم در اين روز و هيچ نخواهم...مثل روز هاي ديگر...مثل سيصد و ششصت و پنج روز ديگر...اما امروز برايم روز نو شدن بود...روز تولدي ديگر...قطره باراني در اين روز كافيست براي دلم...فقط قطره اي از بارش ماه...هديهء بزرگيست برايم...خدايا هرچه ورق پاره هاي عمرم بيشتر مي شود،فاصله ام از آسمان دلت بيشتر مي شود...خدايا چه سخت است اين دوري از آسمانت........

كاش چون باراني نباريده بودم و در بغض آسمان ابري پنهان بودم...آسماني بودن كار هر باراني نيست....چه سخت است حين ِ باريدن، آسماني بودن و ماندن......

و من همچنان قدم زنان آسمان دلم را ورق مي زنم و از دفتر زندگي عمرم عبور مي كنم...چه زود مي گذرد روز هاي باراني دفترم...كاش برگ هايم با اشكهاي ماه ،باراني شوند....

پ.ن: فكر مي كردم امروز برايم روز متفاوتي باشداما همچون روزي عادي تر از روز هاي عادي سپري شـــــــــــــد!!!............

پ.ن: از امروز نقطه سر خط   .

-

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 22:46 توسط باران |


در دنیایی قدم میزنم که...تنها...خودم هستم و خودم...گم شده ام...من در دنیای مه آلودم گم شده ام...

همه جا سکوت حاکمیت میکند...اما در ذهنم پریشانی بیداد میکند...افکاری فریادمی زند در درونم...

 کاش باران می زد این افکارآشوبم را... شومم را...کاش نابود می کرد این آشوبی را...

جنگی که می پیماید در عقل و دلم...تلاشم این است...پیروز میدان عقلم باشد با منطقش نه دلم با احساسش...

عقلم با تمام قدرتش هنوز می جنگد و دلم با تمام سستی اش مقاومت میکتد...

در صندوقی می خواهم حبس کنم این احساس سرکش بی دلیل و بی ریشه اش را...قفل محکمی میخواهم...

پ.ن:خوش به حال آدمک های چوبی و سنگی..........مترسک ِمزرعه ٬به حالت غبطه میخورم......

پ.ن:حالم دیگر از کلمات منطق٬تردید٬شک٬احساس٬ دل و عقل به هم میخوره...

زندگی ام تنها اینهاست؟؟؟ عجب زندگی مزخرفی.................................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:5 توسط باران |


قلم در دست...خيره به صفحه هاي سفيدي كه هنوز رد پاي باران رويشان حك نشده...

نوشته هايم بوي ترديد گرفته اند...افكارم...صدايم...نگاهم......

شك و ترديد در وجودم ريشه دوانده اند...دستم در قلم...نگاهم در دلم...ترس در چشمانم موج ميزند...حس مبهمي در دلم مي لرزد...مدام تكرار مي كنم:اشتباهي بيش نيست...

خطايي كه شيرين و گاه تلخ است... تلخيش آزارم مي دهد...تلخيش فراميگيرد اين منطق را....

من همانم كه عقيده اي دارد در مورد ثبوت دل...در مورد استواري عقل...من همانم كه مي جنگد با خطاهاي دلش...من آن پيروز ميدان بودم كه سربلند بر ميخواست از لرزش هايش...

به راستي من همانم؟؟؟!!!!

پ.ن:

اما تو خود مي داني كه نمي دانم انتهاي جاده دلت به كجا مي رسد........

پ.ن:خدايا من كه از خودت یقین خواستم...چرا جوابم ندادي؟؟ چرا يقينم نيافتي........

خطايم سنگين است...قابل بخشش نيست شايد.....یقین داشتم اگر٫ ‌خطا نمی کردم....

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:27 توسط باران |


وقتي دل يقين ندارد...وقتي عقل مقاومت ميكند...چه سخت است صبر كردن و چه دشوار است از آينه ي دل پاك كردن...در سكوت حاكم بر زبانم  در دلم آشوبي ست...

پرنده اي كه در قفس بود كاش در قفس ميماند...كاش آزاد نبود...مي ترسم از اينكه پرنده پرواز كند و عقل را ناديده بگيرد...زير پا بگذارد قوانين منطق را...كاش پرنده بال هاي پروازش را در حصار سنگين عقل و منطق جاي گذاشته باشد....

 

پ.ن:در اين ماه كمي بيشتر به نگاهت نگاه كن...

پ.ن:كاش يقين در بر ميگرفت تمام وجودم را...ولي...

پ.ن:سوره مريم...روزه سكوت...چه سخت بود اما پاسخش نيز سكوت بود؟؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:13 توسط باران |


چقدر دلم هواي باران كرده...اجازه نمي دهند حتي نگاهش كني...چرا(!) دلم ميگيرد...

به مقصد رسيده اي...ببار باران...اما هنوز نباريده برايم...مقصدي كه همه يك رنگ و يك صدا به سويش در حركتند...

صدايي زمزمه مي شد فرا ميخواند مرا...خواب را برايم بي معني كرده بود...

باران نيستي تا ببيني پاكي نيز بدون تو برايم معنا ندارد...آخرين لحظات...لحظات بازگشت...باران..

باران باريد...باران زد و درگيرم كرد...باران مي باريد و نمي توانستم دستم را بلند كنم سرديش را

احساس كنم...لمسش كنم...در وجودم نفوذ نكرد...همچنان خيره به جاده...انتها ندارد...

باز هم شب است اينجا...در كنار همه هستم و تنهايم...با زمزمه هاي دلم...دلي شكسته...دلي مردد...

آرام شده بودم...باران زد و آشفته ام كرد...در حسرت قطره باراني كه بچكد روي صورتم...دستانم...

باران مي زند و دستم را كه بلند ميكنم شيشه است روبه رويم...در حصار پنجره محصور شده ام...در ميان ديدگانم باران ميبارد و من در حسرت محو شدنش روي دستانم...

طنيني يكدفعه همه را جلب خودش كرد...صحن...صحن دل...صحن دل باران زده....

پ.ن:چقدر سخت است...چقدر عذاب آور است  روبه رویت باران ببارد و نتوانی با دستانت لطافت قطره هایش را لمس کنی...نتوانی با غم آسمان شریک شوی.......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:12 توسط باران |


اشاره ای رو به آسمان...ماه می بارد...اینجا شب است...نور باران فضا را پرکرده...می بارد همچنان...

شمع روشن کرده ام...می سوزد...روشن می کند..گم شده ام در افکار مبهمم...هنوز درگیرم...

در گیر صداقت...پاکی...وفا...روزنه...روشنایی...انسانيت...زلالي...بــــــــاران...

شمع همچنان مي سوزد...افكارم هنوز در گيرند...حس عجيبيست... حس غريبيست ...زير نور ماه...

همچنان باران مي بارد و من خيس نمي شوم...شايد همان چترم باز است كه هنوز به پاس طراوت باران نبسته ام...

همه جا باران است...افكارم بارانيست...چشمهايم بارانيست...

اينجا شب است...شب روشن است ...سياهست شب من...

سياهي دليل ناپاكي نيست...دليل نااميدي نيست...روشن است برايم...سياه روشن است..

سياه ِمطلق بدي نمي پذيرد...ناپاكي به خود راه نميدهد...خودش است و خودش...

اينجا شب من بارانيست...

سرشار از اميـــــــدم...سرشار از بــــــــــــاران...

پ.ن:سفري در پيش است زير همان نور ماه شب باراني ام....

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 1:11 توسط باران |


نقاب های به صورت زده...لباس های انسان نمای افراد...دارد عذابم میدهد...

می خواهم فریاد کشم...خسته ام  از نقاب ها...از رنگ ها...از خود های در کالبد مخفی شده...

کاش هر کس خودش بود...کاش هر کس خودی بود که در درون، او را هدایت میکند...

افکارش را جهت میدهد....

میترسم از اینکه ندانسته قضاوت کنم...می ترسم...میترسم ار اینکه بد را خوب تشخیص دهم...

میترسم خودها را نشناخته اعتماد کنم...

پ.ن:این ره انصاف نیست...این جفاست...راست بگو...راست بگو...راست...فردوس برینت کجاست!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:22 توسط باران |


 

پیدا نکردم...ای خود من ..می خواهم بیدار شوی...من شوی .....دوباره.....

سر بر آری....پاک شوی.....آرام شوی...........

زین دو هزاران من و ما.... ای عجبا من چه منم.....

پ.ن:خسته ام....خیلی....از خودم....از من ِ وجودم....

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:0 توسط باران


مکانی لبريز از آرامش...پر از سکوت خنک تابستانی...پر از خاطرات گذشته چند صد ساله....

آجر های بافته شده در سراسر اتاقش...آجرهای سرد آتشی اش...وقتی وارد می شوی آرامش کل

وجودت را فتح میکند....

پاکی ِ غرق در تار و پود اعضایش...عظمت کل اتاق در حوض و عظمت حوض در فواره وسطش معنا میشود....

و صداي روح نواز قطرات فواره وسط حوض........

طراوت گل هاي در حوض شناور...انگار گل ها نيز اين اوج پاكي را لمس ميكنند.....

مكاني براي تداعي باران برايم....

آرامشي كه در طول ژوژمان  ها برايم تكرار ميكند....

پ.ن: مدتي است از صدايش بي بهره ام...اميدوارم دوباره ببارد برايم.......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:58 توسط باران |


صدای آب، زیر نور ماه چه طنین دلنوازی به شب میداد...پاکی صدای باران...در اوج آسمان شب بارانی...

آرامشی در وجودش پنهان بود...باران ، میخواهم باز هم برایم بباری... باران، باز هم مقصدم را گم کرده ام... هدفم را...راهم را...دلم را...می خواهم در وجودت محو شوم...پاک شوم...زلال شوم...عین قطره هایت...باران،می ترسم از اینکه بباری و من فراموش کنم که بودم و که هستم...می ترسم از اینکه بباری  من هنوز خیره به بارش زمان و آینده باشم...غافل از اینکه حال ،آینده را می سازد...

به قول دکتر شریعتی:"لحظات را گذراندیم که به خوشبختی برسیم اما دریغ که لحظات همان

 خوشبختی اند"

نگرانم از اینکه زمان می گذرد و در تنالیته ثانیه ها، لحظات به خاطره تبدیل می شوند و محو می شوند...

پ.ن:فکر میکردم کسی نیست که بدون هیچ چشم داشتی کمکی انجام دهد اما باز هم خدا با یک اتفاق و خاطره ای جوابم را داد...خدایا کمکم کن بتوانم جبرانش کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:50 توسط باران |


می گفت:حضور هيچكس در زندگي ما اتفاقي نيست.خدا در هر حضور رازي نهان كرده براي كمال ما.

خوش آن روزي كه دريابيم راز هر حضوري را...!

پ.ن:خيلي وقت است فكر ميكنم كه راز حضوری را پيدا كنم

ولی عاجز از یافتنش فقط پرسه میزنم...

سکوت بهترین نشانه است(!)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:59 توسط باران |


خسته ام باران...خیلی ...

نمی شناسم...می خواهم پیدا کنم...راهم را...خودم را...در سیاهی مطلق تاریکست راهم...دلم...سیاهست...

باران ببار...بغض آسمان را بشکن در خلا سکوت...همه منتظرت هستیم...ببار باران

پ.ن:I'm sure what I want to think

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:27 توسط باران |


سفری به اعماق نور به اعماق روشنایی...بارانی از نور می تابید بر سر همراهان پاک و ساده باران...

پاکی در اوج خود...سپیدی انتهای انوار مشعشع باران...زیبا بود...شنیدنش...وصفش و چشیدنش...

انتهای زمان و مکان...انتهای زمین گستره ی الهی...انتها یا ابتدا؟؟!!

روشنایی که در ذره ذره ستون هایش جاری بود ادامه میافت تا اوج ِ آسمان ِ در غروب غرق شده...

در ظلمت سیاهی شب غوغایی برپا بود...صدایی از دور و جمعیتی پریشان به سویش...

سفیدی یک دست همراهانش...سفیدی دلهایشان و برق چشمانشان جاری بر اوج یک رنگی

و زمزمه ای که خالصانه از اعماق وجود بر می آمد*

در طول راه ...در طول همراهی... دلها خودشان حرف می زدند...با معبود... با خالق... با الله...

پاک شدن و زلال شدن و یکپارچه شدن و مُحرِم شدن...چشم ها بسته و دلها بینا شده بودند...

در سرزمین وحی به سوی نور...

طواف سفیدی به دور سیاهی و یا شاید سیاهی به دور سفیدی...

عددی مقدس است، هفت را میگویم. هرکجا جاری بود قداستش موج میزد...

تبعید گاهی که آدم تبعید شده بود...صفایی بود و مروه ای...تا گمشده اش را بیابد...

و سجده ای که حرفهای ناگفته را در دل خویش جای داد...

و تقدیری که تا آخر پوشیده ماند بر بارش رازآلود خونین باران!

*پ.ن:و آن زمزمه:

لبیک اللهم لبیک...لبیک لا شریک لک لبیک...ان الحمد و النعمة...لک و الملک...لا شریک لک لبیک...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:30 توسط باران |


در دایره ها هیچ نا همگونی ای پذیرفته نیست مگر شعاع…

مثلث شاعر تعادل ماندن در مرکز ثقل است…

دایره هیچگاه جایگاه مثلث نیست و مثلث نیز هم،

مربع تواتر مرتب طنین رژه ی یگان به جنگ نرفته ست،

ذوزنقه لشگری از جنگ بازگشته را میماند…

هیچ یکانی یکان دیگر را نپذیرد مگر به زنجیر قوانین خویشش کشد…

پایبندی به نظم "من" کشیدن، نظم"دیگری"ست…

عشق طنین افسار گسیخته ی به هم خوردن اضلاع اشکال گوناگون حیات است…

هر یکی دیگری را به نظم خواند

آنکه نظم می یابد نه میخواند ست که مجال عاشق نماندن نصیبش میگردد

نماندن همان رفتن است،

ماندن پوسیدن نماندن و نماندن، ماندن در حرکت است

میپوسی آخر رویش هندسی گل سیمان و سنگ پشت درخت خاطرات کودکی…

می پوسی آخر …

  !!! دستت را به من نده…من نامنظمم !!!

 پ.ن:آشفتگی افکار ، پرواز باران به سوی نور را هدایت میکند....

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 14:20 توسط باران |


شمع روشن کرده ام برای تاریکی راهم...شاید هم به خاطر تاریکی دلم...دلی که به هر دری میزند و 

همچنان در تاریکی مطلق به سر می برد و راهی یکتا را نمی تواند تشخیص دهد...تاریک است...

در سیاهی حاکم بر دلم می ترسم از گمراهی...از سکون...از بازگشت و از فقدان...

جاده است جاده ای خاکی...جاده ای که ابتدایش ازل و انتهایش ابد است...

جاده ای که ابتدایش علامت سوالی گره بزنی و انتهایش خودت را باز کنی...

پ.ن:و من همچنان به جای بد گفتن از تاریکی شمع روشن میکنم!

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:28 توسط باران |


گرفته تر از تمام شب های بارون زده....گرفته تر از تمام بغض های نشکسته...

هوای گریه دارم بی بهانه و بی دلیل...می خواهم آسمان ابری ِ بغض کرده پیدا کنم و چشمهام رو تر کنم

می خواهم ذل بزنم به آسمون تو فریاد بزنم...هنوز نرفته بریدم...

چــــــرا هســــــــتی و نیســــــــتم(؟)(!)

حالا که با رحمت و معرفت من را آوردی کنارم باش...

نذار یادم بیاد:ندارمش،کم دارمش....

نذار اینجا بشکنم،ببُرم،بمیرم.....نذار بگم نیستم...........نبودم که باشم..........

حالا که روی برگه ی عبورم ردپات حک شده ،بذار بودن رو تجربه کنم بدون مادیات...بدون زمینی ها...بذار پرواز کنم...به سویت...

پ.ن:نگاهت را از من دریغ نکن  معبودم !!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:10 توسط باران |


چشم به آسمان دوخته ام.می خواهم اولین دانه ای از باران که ببارد در دستان مـــــن محو شود...

خبری نیست...هوایی صاف و آفتابی...و من ذل زده ام به آسمان سرد پاییزی...

پاییز هم گذشت.مثل فصل های دیگر...اما پاییز مثل آنها نبود.

باران پاییزی،خش خش برگ ها،هارمونی رنگ ها در هیچ فصلی یافت می نشوند...

انگار خورشید نیز در پاییز رنگ دیگری دارد...

گم شده ام در دل زمان...در دل ساعت ها..در سیاهچاله ای که از خلا ِ زمان پر شده است...با گذشت زمان هیچ چیز،هیچ کس ثابت نمی ماند...

زمان می بارد و من خــــیره(!) به آن می نگرم...در حال بارش...در حال محو شدن...

می ترســـــم از آنکه زمان ببارد و آفتاب بزند و آسمان صاف(!) شود اما من هنوز خیــــره به جاری شدن آن باشم!

پ.ن:رو به آسمان می خواهم فریاد بزنم:پاکــــــی ات را کم دارم بـــــــاران!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:10 توسط باران |


هر تیک تیک ساعت بیان می کند زمان در حال جاری شدن است...خیلی تند و در یک چشم

به هم زدن چند تا از تیک تیک ساعت از دستمان می رود...و شاید چندین سال دیگر یادمان می افتد

 که می گوییم افسوس!

وقتی با تمأنينه وارد کلاس می شد آرامش عجیبی برایم دست میداد...سر ساعت شروع به

تدریس میکرد و بدون اینکه به ساعت نگاه کند کلاس را سر وقت تمام می کرد...همیشه در کلاسش

حس می کردم پدر بزرگم زنده شده ...امروز با دیدن دوباره اش خاطرات گذشته در ذهنم زنده

شدند...انگار خواب بودم...یا شاید هم بیدار!!!بغض گلویم را فشرد...

واقعا" ترس و خوشحالی و هیجان تمام وجودم را گرفته بود.بعد از مدتها آرامشش را احساس

کردم...آرامشی که در روز های سخت حامی شاگردان کلاسش بود...معلمی که سر کلاس تنها فکرش

تدریس بود  و بس!

فقط می خواستم مات و مبهوت به چهره اش خیره شوم...

بزرگ ترین معجزه زندگی ام

 را حس کردم...شاگردان آن روز ها طبق اتفاق(!) کنار هم جمع شدند!!!

فقط می توانم بگویم خدایا چقدر بزرگی!!!تو کیستی که من نشناخته بودمت خدااا!!!

پ.ن:واقعا" به سخن دکتر شریعتی ایمان آوردم:

لحظه ها را میگذرانیم که به خوشبختی برسیم...دریغا که لحظه ها همان خوشبختی اند......

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:30 توسط باران |


هوا گرفته است......هر چقدر منتظر مي مانم باراني پيدا نيست...

کاش بغض آسمان مي شکست و باران مي باريد...

به اين مي انديشم که چرا زمان اين همه بي وفا شده است(؟)زمان يا آدمها(؟)(!)

رفيق چندين و چند ساله با يک ماه دوري چندين و چند سال فاصله مي گيرد(؟)(!)

قضيه ي از چاله به چاه افتادن است...مراقب باش!!!هم رنگ جماعت (!)شدن دليل اثبات بي گناهي نيست...

چقدر برق مهرباني چند سال قبلت را در چشمانت کم داشتم، اي دوست!

دلم براي خش خش قدمهايمان در يک روز خيس پاييزي همراه با زمزمه هاي بارانيمان لک زده است

پ.ن:و من همچنان با خود زمزمه مي کنم:بارونُ دوست دارم هنوز.............حالا تو نيستي و خيسه چشماي منو خیابون...

فکر نمي کردم محفل علم(!)(!) اين قدر جدايمان کند...

چرخه(زنجيره ) يادته باهم ساخته بوديم؟پيدا کردي آخرش کجا ختم شده؟به بی وفایی!؟!؟!

آرزوي موفقيت دارم برايت اي دوست........

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:57 توسط باران |


صداي زنگ تلفن رشته ي افکارم را پاره کرد... الو...

احساس کردم به انتهاي دنيا نزديک شدم....انتهايي بدون بازگشت و گريز

همه دورش جمع شده بودند...هر کس چيزي ميپرسيد...

به چهره ي خونينش زل زده بودم....مات و مبهوت....

و او با لبخند سکوت (!)جوابم را ميداد...دريغا که:"سکوت اثبات تهي بودن نمي کند"

تا آن زمان نفهميده بودم "دنيا بر سر خراب شدن" يعني چه؟!!

شب ِ آن روز انگار آسمان نيز مثل باران در آرامش نبود....تاصبح در حال غرش و تاخت و تاز

احساس کردم آسمان در حال فرو ريختن است آن شب...

تپش هاي باران...لرزش هاي آسمان...دلهره اي که بر دلها مي افزود...

دعــــــــــــــايش کنيــــــــــــد(!)

پ.ن:چند روز قبل از خدا پرسيدم:آيا هنوز "انسان خوب"در اين دنيايي که همه احساس ميکنند
کسان ديگري جايشان را در دنيا تنگ کرده اند،پيــــــــــــــدا ميشود(؟)(!)
طولي نکشيد که خدا با اتفاق دردناکي جوابم را داد(!)
خــــــدا يا شــــــــکرت!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:33 توسط باران |


پاییز نزدیک است...همراه با هارمونی رنگهایش...در کوچه سار های ماه شب بارانی...

سمفونی باران را می شنوی(؟)اُپرای دلنشینی دارد...:)

همراه با رنگهایی که هیچ وقت یافت می نشوند...

آیا همان پادشاه فصل ها نیست که تولدی در پیش داشت؟! نهمین روز از اولین ماه پادشاه فصل ها...

 first of October .....تولد پاکی آسمان.....باران....

آیا همان طور پاک باقیست..(؟)...گمان نمیکنم......

درتلاش یافتن پاکی.....باصدای بیصدا....در دل آسمان ابری.....

پ.ن:لبخند بهتر از هر چیزی ست....perhaps it's smile  :)

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:29 توسط باران |